تنهایی

چندروزی تنها بودم وامشب آخرین شب تنهاییمه.البته تنها منظور همراه با مامانه.شرک و دختری رفتند سفر.تعداد شرکت کننده ها در این سفر زیاد بود و من به بهانه مامان نرفتم.نمیدونم شاید از علایم افسردگیه.اما واقعا دوست داشتم نرم تو جمعی که شلوغه و باب میل من هم نیست...مهم برام خوش گذشتن به دختری بود که گویا حسابی بهش خوش میگذره و خوشحاله.از دو روز قبل ابزار خوشگذرانیهای خودم رو تدارک دیدم.رفتم شهرکتاب و سه تا کتاب خریدم.پنیر پیتزا و قارچ و ...واسه خودم مهیا کردم و خلاصه میخوابیم ومیخوریم و میخوانیم....مامان هم تازه فهمیدم دلیل خیلی از بهانه گیری ها و بی تابی هاش جغجغه خانوم خونه ست این دوسه روز حسابی آروم بود وبیشتر خوابید.منم پابه پاش تو خواب کم نیاواردم و جبران 4 .5 سال بیخوابی رو کردم.یه جورایی هم به همه  فهموندم که آااااقا نیاید به ما سربزنید.مزاحمیدزبانجز دیروز که خواهری دوسه ساعتی اومد و رفت.

شب ها اما خیلی دلتنگ میشم و دلم هوای خانواده رو میکنه ...اما خب این هم تجربه ای بود برا خودش....

دارم کتاب ژرمینال رو میخونم که مدتها تو نوبت انتظار بود.روز اول هم سومویی که نمیتوانست گنده شود رو خوندم ازاریک امانویل اشمیت.خیلی دوستش داشتم.والبته تا جایی که میدونم جزو کتابهای خیلی عالیش نیست اما برای من شروعی بود برای آشنایی با این نویسنده و خوندن آثارش.وقتی خوندمش بدجوری هوس کرده بودم برم کلاس یوگا.....

/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادمانه

خیلی ممنونم که زحمت کشیدی و ازخودت من رو باخبر کردی ایشالا اوضاع خوب باشه و همه چی بر وفق مراد امیدوارم همیشه خبرهای خوبی از تو بشنوم

شادمانه

سلام بد عادت شدم، فک کردم اینجا زود به زود جواب میدی

شادمانه

سلام صبحت بخیر و خوشی خوبی؟ خبری از شما نیشت !! چرا

شادمانه

سلام، صبحت بخیر ، خوبی؟

شادمانه

سلام، خوبی؟ امید که خوب و خوش باشی

شادمانه

سلام صبحت بخیر

شادمانه

نخیر انگار از شما خبری نیست؟

شادمانه

؟ نمیخوای از خودت خبر بدی؟

شادمانه

آهای کسی اینجا نیس، کسی خونه نیس؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟