خیلی دنبالش میگشتم.همه دیده بودندش بجزمن.حتی شرک بارهادیده بودش.اما مدتها بود خبری نبود.ازخیلی قدیمی ها سراغش و گرفته بودم اما نبودکه نبود.چندوقتی بود بدون فکرخوابش رومیدیدم.تصمیم داشتم هرجورشده یه سراغی ازش بگیرم.نه اینکه بخوام ببینمش یا بخوام باهاش حرف بزنم فقط یه خبرمیخواستم یه خبرخوشبختی فقط برای آسودگی وجدان خودم.توفیس بوک هم بارهاگشته بودم.نه از راه اسم حودش ونه ازراه اسم اطرافیان خبری نبود.تاامشب درواقع امروز5صبح توفیس بوک پیداش کردم خیلی اتفاقی.اول ازهمه فهمیدم پدرش فوت کرده همون که عروس گلم صدام میکرد.وقتی پدرمن فوت کرده بوداون توهرلحظه کنارم بود هرچنددورادور.توبهشت زهرا تومسجد.وقتی خونه پرازآمدورفت بودونمیتونستم برم بیرون و خسته بودم ازهمه برام بوم ورنگ فرستاد تاخودموخالی کنم.زمستونی که اون روزا کشیدم دوست داشتنی ترین نقاشیم بود...

عکسارودیدم.مامانش عوض نشده بود خسته وکمی جدی.اما خواهرش چقدرشکسته شده .دخترخواهرش چقدربزرگ شده بود..خونه عوض شده خیلی چیزا عوض شده اماژست ها.تیپ ها حتی مدل موها همونه.تنها چیزی که نفهمیدم اینه که هنوزمجرده یانه.چه فکرمسخره ای اما دوست داشتم پابندحرف آخربوده باشه و هیچوقت ازدواج نکرده باشه.چقدر احمقانه...پشیمون نیستم ازنبودنش.اما وااای .وای که چقدرخاطره زنده شده.چقدرخاطره ازتمام نوجوونی و آغازجوونی ازجلوچشمام ردمیشه.تاچندروز بایداسیراین خاطرات باشم بایدزودترخودموازشراین خاطرات خلاص کنم.کاش بعدچندماه امشبم نمیومدم فیس بوک....

/ 2 نظر / 4 بازدید
شادمانه

مرور یه سری خاطرات گذشته تاثیر خیلی مفیدی می گذاره

فریبا

آخ دختر! چی گفتی! اصلا از مضرات فیس بوک یکیش همینه:((